تبليغاتX
ورق سوخته های کتاب شعرم

ورق سوخته های کتاب شعرم

آخرین پست وبلاگ.

 

پایان یک آغاز

دیگر از از هزار و یک شب قصه خسته شده ام و از خواب های نابه­هنگام مادر بزرگ که رشته شیرین داستان را می گسلد دل آزرده گشتم. از این همه پری که در کوچه­های داستان در انتظار مردی اسب سوار جوان باخنتد دلگیرم. از آن همه جادوگری که هیچ گاه به فکر ما کودکان منتظر پایان داستان نبودند دل زده ام. از گرگ ها، از نامادری­های نامهربان، از دیوها که روح سنگی خود را در شیشه پنهان می کنند گله دارم. من از طرف کلاغ قصه که به بهانه ی ما برای همیشه از خانه ی خود بازماند فریاد می زنم. فریاد...

اما چه فایده که خورشید از قصه­های ما به خواب رفت و همراه خود تمام این این انسان های مفتون را به دست خویش تسلیم لشگر هراس­انگیز شب کرد تا خود بتواند آرام در خانه­ی خود در آن سوی کوه­ها بخسبد و از خاطر برد تمام آن قصه­ها برای این بود که ما تنها از دنیا روزها را ببینم وشب ها را شاهد نباشیم.

آری امروز که همه در خوابند من نیز دیگر لب نخواهم گشود و پرده های سکوت را با آواز اهورایی سحر نخواهم درید و تنها برای آنان که بیداریشان امروز تیره درد نامیده شده است یک بغل خواب پر نور و خورشید آرزو می کنم...

 

وبلاگ به زودی حذف خواهد شد و این آخرین پست این وبلاگ است. نمی دانم چرا این تصمیم را گرفتم؛ چون مخاطبانم را خواب برد و یا چون رویاهایم را آب برد و یا اینکه آنچه به حادثه­ای آغاز شده بود به چاره­ای پایان یافت. تنها می دانم اینک من در لحظه­ی هزار دهلیز شب هزار و دوم ایستاده­ام به انتظار آنکه خورشید فردا در دیدگانم بنشیند سکوت را بر سر در خواب سلطان فریاد می زنم. به امید روزی که خود را شایسته­ی دوباره نوشتن ببینم... 

 

و اینک حسن ختام:

 

شب هزار و دوم

 

شهرزاد به پیش آمد. گیسوان هزار و یک شبش را از سویی به سویی پراکند و آرام و خرامان به سوی حاکم حرکت کرد. در هر گام خود صد داستان و خاطره را از یاد گذراند. خاطره­ی سلطانی که در انتقام از یک زن هزار زن را در عدالتی خونین غرقه می­ساخت. یاد دختر جوانی که زندگی خویش را بر کف دست گذارد و در هزار و یک شب آرام آرام آن را به سلطان چشاند؛ دختری که همیشه از پشت آیینه­ها به او می­خندید و سختی تحمل هزار و یک شب دغدغه را در چهره­ی خویش پنهان می­ساخت تا مبدا شهرزاد پای پس کشد.

هر چه بود گذشت دیشب همه چیز تمام شد. همه گفته­ها و نگفته­ها. بلاخره دل سنگ سلطان در روان سیال داستان­های شهرزاد جلا خورد. بار دیگر مردی در دامان زنی آرامش را تجربه کرد و در جغرافیای برهنه و زیبای تنی آسودگی را کشف کرد. دیگر آن همه ضمختی ملایم شدو درختهای خشک خاطر سلطان شکوفه زد و خزان به روی چشمان همیشه شب سلطان رقص مرگ کرد که جشن میلاد دوباره ی وی از زنی نو پر شکوه و پر جلا گردد.

ناگهان شهرزاد با لمس دستان ستبر سلطان به خود آمد. آرام و لوند خود را به آغوش گرم او سپرد و گاه به گاه و آرام به لبان خشک او را بوسه می زد و با چشمانش تا انتهای چشمان سلطان سفر می­کرد و در میان مردمکان چشمش به دنبال موجودی می گشت که خود رام کرده بود. دستان نازک خود را به دور کمر استوار سلطان انداخت و با تمام عشقش در وی نگریست و با تمام وجود به کودکی که پشت ردا و قامت سلطانی پنهان شده بود امنیت بخشید. سلطان لحظه­ای تن خویش را از تن شهرزاد جدا کرد و اندکی خود را به بالا گرفت عاشقانه در چشمان شهرزاد نگریست دستانش را به دور چهره­ی شهرزاد گداشت و سریع به سوی پهنه کوچک تن شهرزاد فرار کرد و محکم تر و عاشقانه تر از همیشه لبان شهرزاد را بوسید.

حسی از درد تمام تن شهرزاد را در برگرفت حاکم هنوز بر آخرین بوسه ی عاشقانه­ی خویش پافشاری می کرد هر چند دستانش آلوده به خون شهرزاد شده بود. لحظه ای درنگ کرد لب­هایش را از لبان شهرزاد جدا کرد و گفت:«قسم به خونت که شهرزاد دوستت دارم» چشمان اشک­الودش را با دستان خونینش پاک کرد و آرام خنجر را از نت وی خارج کرد. در چشمان بهت زده ی شهرزاد نگریست. چشمانی که دیگر نمی توانست در آن خود را بیاید آرام از روی تن خونین و بی جان شهرزاد برخاست و فریاد زد:« کاتب بنگار: و آنها سالها در خوشبختی و عشق در کنار هم زیستند. پایان شب هزار و دوم»   

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 23:42  توسط شب زده  | 

سهم من از گفتنی ها رازها شد و نگفتنی ها ....

آخرین دفاعیات

تقدیم به دوست عزیزم خشایار پاک فر     

 

«ساکت ساکت. خواهش می کنم سکوت را رعایت کنید.» قاضی محکم روی میز کوبید و این حرف­ها را زد. سپس رو به متهم کرد و گفت: «آخرین دفاعیات را میتونید بگید.»

متهم آرام آرام با ناتوانی خود را از صندلی کند و بلند شد کمتر کسی باور می کرد این چهره سالخورد متعلق به جوانی 19 ساله است. بغض های خودش را فرو داد و به شکل باور نکردنی لفظ قلم شروع به صحبت کرد:

- آقای قاضی!

چند لحظه مکث کرد گویا سعی داشت چیزی را برای خود هضم کند و ادامه داد

- آقای قاضی! من خوشحالم که اینجا در دادگاهی هستم که حداقل دفاعیات آخر من را می­شنود چون آخرین باری که در دادگاهی بودم بدون آنکه به حرف­های من گوش بدهند من را به وجود، بودن، تولد محکوم کردم هرچه فریاد زدم کسی گوش نداد.

نفس سرد و آرامی بیرون داد و با صدایی آرام گفت: «شاید رسم بود که اول مجازات کنند و بعد من خطا» ناگهان گویا آتشفشانی در او فوران کرده است سر از خجالت به زیرش را به بالا آورد محکم و استوار در همه نگریست و ناگهان بلند فریاد زد: من خود شاکی­ام. آری شاکی­ام. من شاکی­ام که هیچ کس از من نپرسید می­خواهی­ متولد بشوی یا نه! من شاکی­ام قبل از آن که به من آب را بیاموزند نان را آموختند و قبل از خدا نماز را! من شاکی ام همیشه بعد از امتحان ها به ما درس دادند! من شاکی­ام! (صدای خود را آهسته­تر کرد) شاکی.(دوباره ادامه داد) من شاکی­ام که به من گفتند زندگی شیرین است. من شاکی­ام از اینکه هر چی بیشتر می­فهمیدم کم­تر می­فهمیدندم. آری من شاکی­ام آقای قاضی از خودم برای ماندنم، از دیگران برای خواستنم. من از تمام شاکی­های دنیا شاکی­ام. من از آدم شاکی­ام که به یک هوس همه­ی ما را از بهشت راند. من از قابیل شاکی­ام که برادر کشت و از هابیل که روح برادر را. من از خدا شاکی­ام!(چند لحظه سکوت و ناگاه صدایی که خاطره ی آن سکوت را از ذهن می زدود.) این کدام عدل است که فرزندان را به جرم پدر از بهشت می­راند؟ و کدام حکمت که معصوم­ترین موجود دنیا ،کودک، زاده­ی هوس دو انسان است و نه بیش. من شاکی ام از... نفسش را فرو خورد سرش را بالا آورد گفت من یک مجرم نیستم من اسیر جنگی ام. من تنها در اقلیم بی نهایت وجود به دنبال استقلال سرزمین خویش بودم. زمینی که سالهاست در استثمار دیگران است؛ دیگران! من تنها طغیانگری بودم که از خویش تنها خود را می جستم و از عدم نیستی را! من تنها در جمله هایم بایدها را با شاید تاخت زدم. من...

سرش به پایین افتاد و ادامه داد: من متهمم. من... من متهمم به دوست داشتن کسی که مرا دوست نداشت! من متهمم به کم­فروشی در معامله­ی پایاپای رفاقت(صدایش به قدری آهسته شد که به سختی می­شد فهمید که ادامه داد با تنها رفیقم.) من گناهکارم. آری من با آنکه سالهاست که در صف مقدم جنگ بوده­ام هرگز کسی را، یادی را، خاطره­ای را، رفاقتی را نکشتم. آری من گناهکارم که در تمام بازی­های زندگی­ام باخته­ام ؛ هیچ رفاقتی را نبردم و هیچ دوستی را نیندوخته­ام. من گناهکارم چون تمام بغض­هایم را برای روز مبادا نگه داشتم.(فریاد بلندی زد)من گناهکارم! اما هرگز این گناه را نخواهم پذیرفت که در زندگی هیچ خطایی را به گردن خود ندانسته ام. آقای قاضی! من از تبعید خسته­ام.(در حالی که اشک در چشمهایم جمع شد و هر لحظه بیم آن می رفت که بغض او بترکد) از تبعید به تنهایی خویش خسته­ام، از ازدحام خود و خویشم دل زده­ام، از تعقیب های بی پایان سایه­ام دلگیرم. آقای قاضی!

دیگر طاقت نیاورد بغضش ترکید و ار فرط ناتوانی به روی صندلی نشست در حالی که حسی از سقوط همراه داشت. قاضی رو به او داشت گفت:«حرف دیگری نیست؟» متهم دوباره برخاست و آرام گفت: آقای قاضی تخفیف بدهید! من را دوباره تبعید نکنید! آقای قاضی لطفا مرا اعدام کنید.

ناگهان با صدای قاضی به خود آمدم که به من می گفت: «آخرین دفاعیات را میتونید بگید.»      

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:54  توسط شب زده  | 

آنچه نباید گفته می شد...

مویه های شبانه

 

آنچه در زیر می خوانید نه شعری است به قصد آفرینش ادبی و نه تلاشی برای گفتن ناگفته ها تنها درد دلی است از جنس نفهمیدنی ها. گله است از مردگان بر پای ایستاده ،از کسانی در تشیع تابوت جوانی ام سکوت آذین کرده اند و هلهله ی عروسی سر نمی دهند و به روی سر سیه جامگان بی داغ نقل نمی پاشند. فریادی است از تمام سکوت هایی که در تمام این شب ها فرو خورده ایم که مبادا خواب آلودگان را بیداری تحفه آوریم. این ها رنج های جوانی است که در تشیع تابوت خویش حضور داشته است و هزار بار زن تر از هر بسته و نابسته ناله سر داده است اینها احساسات تغلیظ شده مردی است که روحش را به دستان خویش کشت و جسمش را به برزخ امروز سپرد تا شاید فردایی که در آن دیگر مبادایی نباشد و دیگر قلک ها اهمیت خاصی ندارند به هم پیوندد و در عالم عدم از جشن حضور بخواند اینها تنها خموشانه های انسانی است که به اندازه ای که دوست داشت دوست داشته نشد این متن تنها شعر واره ای است نه چندان کوتاه در ذکر مصیبت های انسانی که در دامان موفقیت هایش محبوس شده است . اینها تنها تلاشی است برای بردن قفس تنهایی یک شاعر به باغ و نه چیزی بیش اینها چیزی نیست جز آنچه هرگز نباید گفته می شد....

 

آه چه دریغ حسی است

حس انسانی که خود را به دار می آویزد

حسی مردی که در تشیع تابوت خود گام بر می دارد

و همنوا با زنان بی همبستر شیون می کند

چه مرگبار است روزی که انسان

خویش را، وجود خود را

در مزار انسانیت به خاک بسپارد

و به دست خویش به روی چهری جوانش خاک بپاشد

چه روزی است!! امروز!!!

که آرزوهایم را بر بالای گور خویش

بر فراز نعش بی جان آرمانم می افروزم

تا از سرمای باد سرد تنهایی بر خویش نلرزم

و اشکانم در چشمانم بلورهای تا ابد منجمد نشود

و بتوانم در چشمان سرد و تیره ی

آرزوی دیروزم برای فردایم

بنگرم، مویه کنم، ناله سر بدهم

این کدامین تقدیر بود

که دستان نحیف و عاشق مرا

به فشردن گلوی معشوقه ام، آرزوهایم و خویشم واداشت

این کدامین بستر پوچ سراب بود

که مرا از گواراترین چشمه های انسانیت باز داشت

آه این کدامین نعره بود که صدای مرا از من گرفت!

هرگز! هرگز نفمیدم!

متوجه نشدم که چرا دزدخانه ی ما

به جای این همه برداشتنی

در ان شب تاریک و تار

خواب های شیرین مرا برداشت و برد

چرا از طاقچه ی پر عمق اتاق

خاطرات تلخم را نربود

نفهمیدم او چگونه توانست در آن تاریکی

از میان رویاهایم، شیرین ترین هایش را برباید!

هه! به گمانم دیگر نیز نخواهم فهمید.

من تا ابد در برزخ امروزم خواهم ماند

تا من نیز چون روحم بمیرم

و به هم بپیوندیم

در جهانی که عدم ها موجود ترند

در جایی که دیگر مردگان بر پای خویش نایستند

و به گمان خویش جهان زندگان را فتح نکنند

و از امروز بر خبر شاد مرگ فردایم

پای کوبان شادی کنید

که آن روز آزاد خواهم بود از تمام امروزهایم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 23:59  توسط شب زده  | 

تو آن مرغ وحشی(1.1)....

تاراج

تو آن مرغ وحشی

که تاراج دارد به هر دم

زین گله ی رام این دل

من آن ساده چوپان این ده

که دنبال قطع ورودت

گسستم تنها پل این جزیره

و زان روز کین کار کردم

وزین ابلهانه ره ببردم

تو هر روز آیی سراغم

وزآنچه کنون دارمش

وزان هستِ امروز من

بریّ و گذاری دو صد نیستی

و من تنها تماشاکنان

و چون محتضر منتظر

که آید روزی که جز خویش من

نباشد تاراج بر دشت دل

وزان ترسم کانروز موعود من

چشم زیبای تو

ببیند گله ای پر نفس

به دشت پر از گل دیگری!

دوشنبه ساعت ۷:۵۵ صبح   

کلاس مفخم الکترومغناطیس!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 19:27  توسط شب زده  | 

بعد از این همه مدت خیلی شعر خوبی نیست ولی(نسخه1.1.)....

دوباره

دوباره از تو پر شدم

دوباره از نگاه تو

دوباره از غزل غزل سراب آن صدای تو

دوباره  باز سوی تو هزار راه می زنم

به اتصال هر کلام به سوی تو گام می زنم

ولی تو باز گریختی

جه ساده بی بهانه باز

ز واژه های گرم من

ز ساده های شرم من

خدای زندگانی ام!!!

ز برزخم تو وارهان

بمیر یکدمی مرا

و یا ز نو بساز زندگانی ام

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 22:53  توسط شب زده  | 

دیدم او را ....

آخرین منزلگاه

تقدیم به او و چشمانش٬گور آرزوهایم٬

دیدم او را

آری

دیدمش من باز هم

پر از ترس و خیال

پر از ناز و فریب

و نگاهی که پر از جنجال سکوت

سخنی تازه نداشت

شعر به اندازه نداشت

و نمی دانم ز چه رو

آن دو چشم نازش

غزل تازه نداشت

به گمانم آن روز

پس از آنکه در چشمش غرقه شدم

راه آن رابستند

تا دگر حادثه ها

فاجعه ها

نشود تکراری

و نپرسید کسی ز من داغدارم

که کجاست جسد معیوبت

آرزویت، روحت

و آز آن روز که درش

ذوب شدم، متلاشی گشتم

به او چنان می نگرم

که جسد در گوری

آخرین منزلگه!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 23:37  توسط شب زده  | 

نمی دانم!نمی دانم ...

کودکی ام

 

تقدیم به تمام آنها که کودکی شان را دوست می دارند به خصوص خشایار عزیز

پرید کودکی از دستانم

همچو پروانه ای در آن روزها

که بود بازیچه ای در تنهایی هایم

آه چه خاموش شده است

گرمای آغوش مادر

و چه فراموش شده است

امنیت دستان ستبر پدر

دستانی که می توانست قلبم را در بر گیرد

آه نمی دانم به بهانه ی کدام شیطنت

کدام در هم ریختن خانه

به امروز تبعید شده ام

و نمی دانم به سزای کدام بچگی

دیگر پرنده ها با من قهرند

سخن نمی گویند

و دیگر خوشید پشت درخت بلند خانه مان

قایم موشک بازی نمی کند با من

آه به چه قیمتی فروختم

لبخند های بی بهانه ام را

و گریه های پر ترانه ام را

به آرزوی کدامین عید

بهار را به دستان زمستان سپردم

آه نمی دانم در کدام روز سرنوشت

مادرم موهایش را

با مش سفید رنگ کرد

آه توهم کدامین پل

ما را در لحظه های پر جوش و خروش غرق کرد

پیرزن همسایه

برای کدام خوش خدمتی

به پیری نفرینم کرد!!

کجا معصومیت هایم را به مسلخ بردند

و کی دیگران سیاه سپید شدند؟

آه هنوز می جویم در میان ستارگان

از آن خویش را

و در آرزوی شهابی به آسمان خیره می مانم

آه نمی دانم قاصدک رویا هایم

در میان کدام خار گیر کرد

و  خدا کجای قصه مادر بزرگ

از خستگی به خواب رفت

که اینگونه ما از خواب پریدیم

نمی دانم!نمی دانم!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 18:18  توسط شب زده  | 

شعری ویرایش نشده

آه تنهایی هایم

وقت پوزخند برگ به درخت

لحظه ی هوس بازی باد

پس یک آه ضخیم

کلاغی دزدید

شعرهای مرا

و در بلندای درختان چنار

به دارش آویخت

و چه مصلوبش کرد

و به زیر شلاق باد

گریه ها داد چه سر

ناله ها داد چه سر

***

تو خیانت کردی

به هوس هایم نه،

به توهم هایم،

به همه رویایم.

به تو گفتم که به تنهایی خود خشنودم

و ندارم دلکی خوش از ما

از ازدحام واژه های من و نو

پس چگونه باختی

آن همه رویا را

به دو چشمی که دریچه بودش

به دو بغل تاریکی،

دو بغل کودکی ناپخته،

شعر سروده، نخوانده، مانده

آه این جرم تو است

این عذابت امروز

***

آه تنهایی من

آه مشتاق توام

چه تمنا دارم که تو را بازیابم

صورت مصلح شده ات

چه قشنگ است هنوز

زیر تازیانه های ساده لوحی هایم

زیر داغ نفهمی هایم

زیر پاشنه ی نازک کفش او

چه مهجور شدی

آه تنهایی هایم!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 17:22  توسط شب زده  | 

تقدیم به تمام کودکانی که دعوای خانگی را تجربه کرده اند....

شب است و ماه می گرید
به خاطر دارم آن کودک
چه کوچک
زار می گرید
و می ترسد فرو پاشد
ستون های پر از فریاد یک خانه
چه ویرانه
چه سرد و پر ز سرمایش
سکوت سخت آرامش
هوایی بی سر سازش
و زن هایی چه پر غربت
درون پنجره های حفاظ آلود
چه محبوس اند .چه بیچاره
و محکوم اند به بیگاری
به جرم سازش تاریخ
به جرم این شب تاریک
و آن کودک چه وحشت گون می لرزد
و می گرید به روی بالش خیسش
کزو فردا.درون غیبت کوتاه نیمروزش
بدزد آن کلاغ مشکی پرچین
پدر را یا که مادر را
مبادا زین پس خیابان را
و این کولاک زمستان را
گذشت چندین بهاران را
شود خیره افق ها را
که کی می آیدش
بابا یا که مامانم
نمی فهمند چه می گویند
حرف ها بزرگ آلوده و سخت است
چه پیچانده اندساده حروف ساکت او را
ولی می داندش
این ترجمان آن حروف است
همان ساکت جمله ی دیروز
که هر شب ز بالش می رود در گوش
همان که روزها گوید معلم رو در روش
به جای آب نان بابا
همان جمله
همان تکرار
"پدر آمد
 پدر با مادرم آمد
 دگر دعوا ندارد خانه ی ما"
افسوسی و آه بلندی و نگاهی سخت خیره
به خاطر دارم آن کودک
چه می لرزد و چه می گرید
که مادر با پدر دعوا کند باز
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 23:35  توسط شب زده  | 

غربت زادگاهم...

آب ها

آب هایش شور شد*
این غریب زاد وطن
و چه شیرین شده است
آب تلخ غربت*
بس که ماندم اینجا
به تمنای دروغی زربفت
و خیابان هایی پر از نور و چراغ
واژه هایی بی اصالت ٬ریشه
و دو چشمی که بلد بود دروغ ساز کند
...
×××
ماندم اینجا به توهم هایم
٬کاخ ویران شده ی آمالم٬
ماندم اینجا
چون که عادت کردم به نمی دانم چی
آری در میان این شهر بزرگ
در میان این همه چشم دریغ
سهمکی نیست مرا
مگرش در آن آینه ی زنگار زده
که همه چیز دز آن گم شده است
زلزله خیز واژگون شده است
سهم من شاید این هم نشود

*آب های زادگاه من به نظر اهالی تهران شور است و آب های تهران به نظر اهالی سرزمین مادرم تلخ است. پس از حضور چند روزه در زادگاهم این شعر را گفتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 16:42  توسط شب زده  |